دزد مال نه دزد دین

دزد مال نه دزد دین

نقل است در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار به همراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دور دست شد.

ادامه نوشته

تزوبر به گفته ی مختار

تزویر با لباس دیانت و تقوا به میدان می‌آید، تزویر سکه‌ای دو روست که بر یک رویش نام خدا و بر روی دیگرش نقش ابلیس است، عوام خدایش را می‌بینند و اهل معرفت، ابلیسش و چه خون دل‌ها خورد علی، از دست این جماعت سر به سجود آیه خوان و به ظاهر متدین… تزویر به شما امان می‌دهد تا مقاومت‌تان را بشکند، پس از غلبه شک نکنید، گردن‌تان را خواهد شکست…

امانت داری پیامبر زیبایی ها

امانت داری پیامبر زیبایی ها

در نبرد «خیبر» مسلمانان دچار کم غذایی شگفت انگیزی شدند. به گونه ای مه برای رفع گرسنگی، از گوشت برخی حیوانات که خوردن آن ها مکروه است، استفاده می کردند. مسلمانان چند دژ از دژهای خیبر را گشوده بودند، اما دژی که مواد غذایی فراوانی در آنجا انبار شده بود، به دست مسلمانان نیفتاده بود.

ادامه نوشته

شن و سنگ

شن و سنگ

حکایت اینگونه آغاز میشود که دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد


copy از وبلاگ http://shrshr.blogfa.com/

ادامه نوشته

ابراهیم و زنبور عسل

ابراهیم و زنبور عسل

زنبور عسلی در اطراف آتش بر افروخته نمرودیان پرواز می کرد.

                حضرت ابراهیم از او پرسیدزنبور، در اطراف آتش چه می کنی؟



copy از وبلاگ http://www.rasoultalebi.blogfa.com

ادامه نوشته

همه مسلمانیم ولی مومن چطور؟

همه مسلمانیم ولی مومن چطور؟

جوانی با چاقو وارد مسجد شد! گفت : بین شما کسی هست، مسلمان باشد ؟! همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و

copy از وبلاگ http://www.rasoultalebi.blogfa.com


ادامه نوشته

وعده

وعده

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.

هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که لباسی اندک

 درسرما نگهبانی می داد .از او پرسید :آیا سردت نیست؟

copy از وبلاگ http://www.rasoultalebi.blogfa.com


ادامه نوشته

نامه ای به خدا

نامه ای به خدا

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس

 نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد

 که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند

copy از وبلاگ http://www.rasoultalebi.blogfa.com

ادامه نوشته

داستان مرد خوشبخت


داستان مرد خوشبخت
پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:
 "نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم
 که بتواند مرا معالجه کند".

تمام آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت: "فکر کنم می‌توانم شاه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود".

شاه پیک‌هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد....
آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.

آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه‌ای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می‌گوید. "شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام. سیر و پر غذا خورده‌ام و می‌توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می‌توانم بخواهم؟"

پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک‌ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،
 اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!

ادامه نوشته

آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم

آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم

copy از وبلاگ http://www.rasoultalebi.blogfa.com


ادامه نوشته

اصالت بهتر است یا تربیت خانوادگی؟

اصالت بهتر است یا تربیت خانوادگی؟

روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه "شیخ بهائی" رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع " اصالت ذاتیِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان؟

شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من "اصالت" ارجح است. و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که "تربیت" مهم تر است.
ادامه نوشته

داستان شیخ بهایی و پینه توز اصفهانی

داستان شیخ بهایی و پینه توز اصفهانی


شیخ بهایى روزى از بازار اصفهان می ‏گذشت، در یک گوشه دور افتاده بازار توى یک مغازه کوچک و رنگ و رو رفته که نور باریکى از سقف آن به داخل دکان می تابید و در و دیوارش را روشن می ساخت، ناگهان چشمش به پیرمردى افتاد که بیش از 90 سال از عمرش می گذشت و در آن حال مشته سنگینى به دست داشت و مشغول کوبیدن به تخت گیوه بود.
ادامه نوشته